تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
هویجوری
زندگی یعنی یک فنجون قهوه ناب+ یک لپ تاپ خوب+یک ذهن آزاد. چی کار کنم که آخریش مدتهاست که از کفم رفته

چقدر رد رژ لبمو روی لبه فنجان مذکور دوست میدارم

ربنای شجریان یک چیز دیگه ست. تازه هیچی هیچی هم نباشه مملو از خاطره ست. اصلا نمیتونم این ربنای جدید را تاب بیارم.

ببار ای آسمون در این شب تار، که عاشقها را میبندند به رگبار. شعر قشنگیه. دلم خواست اینجا بزارمش.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:59 توسط فرناز |

در باب انتخابات

نردبان این جهان ما و منی است

عاقبت این نردبان افتادنی است

لاجرم هركس كه بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شكست

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 23:4 توسط فرناز |

بینایی

خدایا، برای چی نعمت مهمی مثل بینایی را از بعضی از بندگان خود دریغ کردی؟ برای اینکه ما بیناها ببینیم و قدر دو تا چشممون را بدونیم؟ من به نمایندگی از افراد دسته دوم می خوام فریاد بزنم که ما با تمام وجود سپاسگزاریم. پس لطفا دیگه هیچ آدمی را از دیدن محروم نکن.

پ.ن. امروز هم مثل هر بار که یک روشندل را میبینم، کلی پکر شدم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 2:19 توسط فرناز |

درس س س س س
سلام دوستای گلم.

من اینجا یکهو! به شدت درگیر پایان نامه شدم و استادم گفته که اگر خوب کار نکنم از پول خبری نیست. لذا اینجانب که از پول به شدت خوشم میاد، الان که ساعت 11 شبه هنوز توی آفیس هستم و همین الان فهرست تز را آماده کردم! خسته نباشم؟! نخیرم، اینطورا هم که نیست. کارای دیگه هم تا حالا کردم. اما دوستان graduate و بعضا undergrad میدونن که جمع و جور کردن تز کار ساده ای نیست. یادش به خیر زمانی که پدر گرام تز مینوشتن. وای که چه استاد سخت گیری هم داشت. من فقط موندم که اون موقع چطوری بدون اینترنت تحقیق میکردن. البته قضیه کپی رایت راحت تر بوده دیگه. الان یه کوچولو هم اگر که کپی کنی با یک گوگل کردن سریع دستت رو میشود.

خلاصه که تصمیم داریم که یک ماهی را به شدت!! کار کنیم، باشد که به زودی فارغ از تحصیل بشویم. شما یعنی فکر میکنید که من دلم میخواد روزی دکتر بشم و مثل استادم که پایین ایمیل هاش امضا میکند دکتر سمیرا، امضا کنم دکتر فرناز؟!! واه واه، خدا به دور. چه بی جنبه!!


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 9:46 توسط فرناز |

بعضیا!

"بسیاری از افراد در دور و نزدیک ما، متاسفانه افرادی هستند که بدون این که شرایط تو رو در نظر بگیرن، فقط در پی پیگیری انتظارات خودشان از تو هستند! حتی اینقدر حواس شون نیست که وقتی داری به احوالپرسی شون جواب می دی، توجه کنن ببینن گفتی "خوبی" یا "ناخوشی"! "سلام "شان و "حضور"شان، با تقاضا(ها)یی که قصد طرح اش را دارند "تنظیم" می شود. فقط قرار است "دریافت کننده" باشند آنهم دریافت کننده ی هر قسم خدمات که از تو برای ایشان بر می آید!!"

وبلاگ از زندگی

وای که چقدر این پاراگراف برای من ملموسه. بیاید سعی کنیم این طور آدمی نباشیم..

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:56 توسط فرناز |

چه خبر؟

یک چند وقته سرم شلوغ و اعصابم خیش خراشماست!!! الان دوست داشتم که خونه باشم، اما نیستم. به هر حال اینجا نشستم و دارم سعی میکنم گزارش پروژه بنویسم. هوا کم کم دارد بهاری میشود. هر چند حول و حوش صفر میچرخد هنوز اما ملت لباس بهاری میپوشند. منم رفتم برای خودم یک صندل پاشنه بلند خریدم اما هنوز بیرون پا نکردمش. گاهی مثل دختر کوچولوها توی خونه میپوشم و برای خودم راه میرم! همخونه های عزیزم هم دارند وسایلشون را جمع میکنند که بروند داهاتشون! جای بسی خرسندیست! اما منم خودم باید کم کم برم. این خونه کلا برای من دلگیر شده. ایران که بودم اتاقم طبقه دوم خونه مون بود و پنجره اش رو به حیاط همسایه پشتی باز میشد و همچین منظره زیبایی نداشت و اصلا نمیشد هم که پرده را بکشی چون از آپارتمان اونا دید داشت. اما نمیدونم چرا اینجا که اومدم این موضوع این همه برایم مهم شده. الان چون طبقه اولم نمیتونم پرده را بزنم کنار و این من را عذاب میده. برای همین هی میام توی کتابخونه و میزهای طبقات بالا و رو به پنجره را انتخاب میکنم. فکر کنم تنهایی بدجور روی من اثر کرده!! نمیدونم والا...

راستی میدونستید تا حدود ۴۰ سال پیش بانوان کانادایی نمیتونستند هر رشته ای که دوست دارند را توی دانشگاه بخونند؟؟ اونها فقط محدود به رشته هایی چون معلمی و پرستاری بودند. اما آمریکا اینطور نبوده. به هر حال این را یک خانومی که خودش مشمول این قانون شده بود به من گفت و پدر گرامی این خانوم با وجودی که خاله ایشون در آمریکا زندگی میکرده بهش اجازه نداده که برای ادامه تحصیل برود اونجا!

پ.ن. بعضی از نظرات یادداشت قبلی را جواب دادم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:49 توسط فرناز |

رفتن و آمدن
سال ۸۷ هم رفتنی شد. اونم در حالی که من همین ۱ ساعت پیش فهمیدم که لحظه تحویل سال به وقت ما کی هستش. ۵ صبح فردا. در حالی که من هیچ کاری نکرده بودم. توی این یک ساعت به تکاپو افتادم که اتاق تکونی اساسی انجام بدم. این اولین سالیه که یک کمی بیش از ۱ ماه دیگه بیشتر توی این اتاق نخواهم بود اما با این حال دارم با ذوق تمیز کاری را انجام میدهم. و عجیب اینه که یکهو حس سال نو بهم دست داد!! برای این که این حس را تقویت کنم، سریع در کار چیدن سفره ۷سین شدم و الان تقریبا کارش را تموم کردم. فقط خوب همچینا کامل نیست. یکی از چیزهای اصلی که کم دارم سبزه ست. میشه به جاش سبزی گذاشت؟؟ فرقش توی یک حرف هستش ها! حالا میخوام برم و دو شاخه گل خوشگل هم برای خودم بخرم تا سال را کاملا رمانتیک شروع کنم

سال جدید باید سال پرماجرایی باشه. فعلا که نشونه هایی چند از خودش نشون داده تا ببینیم بعدا چه خواهد شد. امیدوارم همه دوستای خوبم توی این سال به آرزوهای قشنگشون برسند.

عید شما مباااااااااااااااااااااارک    دم شما ۳ چارک

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:50 توسط فرناز |

از همه جا
کماکان با این دو دختر کانادایی دست و پنجه نرم میکنم!! اما تصمیم بر آن شده که از آخر این ماه دنبال خونه باشم. امیدوارم ملت تابستون را همگی برن خونه هاشون و شهر خالی بشه و من خونه ارزون گیرم بیاد. قرار شد که تابستون را امتحانی از خوابگاه برم بیرون تا ببینم اوضاع چه طوریاست. و اگر خوب بود دیگه همونجا بمونم.
اینجا در قطب هم بالاخره عید اومد. همه مردم امروز اومده بودند از خونه هاشون بیرون و رفتن زمستون را نظاره میکردند. طفلی زمستان. هیچ کس دوستش ندارد.. منم کلی راه رفتم و کمی دویدم و تاب بازی کردم و بستنی خوردم. هر چند بعد از خوردن بستنی کلی احساس عذاب وجدان کردم. آخه من توی رژیمم مثلا! هم رژیم و هم ورزش. در ضمن برای اونهایی که ورزش نمیکنند باید بگم که نعمت بزرگی را از دست دارند میدند. واقعا احساسی را که آدم بعد از ورزش و یک دوش آب گرم دارد خیلی خوبه. خلاصه که دارم لاغر میشم اساسی..
این روزها آدم بیشتر از هر زمانی دوری خانواده اش را احساس میکند. امیدوارم که به همه عزیزانی که امسال عید را پیش خانواده هاشون هستند حسابی خوش بگذرد و برای ما دور افتادگان! هم دعا کنید که سال دیگه در آغوش خانواده مون سال را نو کنیم.
برای دلخوشی خودم: من سال نوی میلادی را خونه بودم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 4:35 توسط فرناز |

نمیشه اینطوری!

قضیه کجا زندگی کردن چند وقته که رفته روی اعصابم ناجور. به قول یک خانوم ایرانی اینجا باید زودتر به فکر یک همخونه دائم باشم که همه کارها را بکند و کرایه را هم خودش بده فکر بد نکنیدها منظورش ازدواج بود.. در هر حال اینجا که ایرانی کمه پیدا کردن کسی که تیپش به تو بخورد طبعا سخت تر هم هست خوب. منم تصمیم گرفتم که دور ایرانی ها را خط بکشم. و علاوه بر اون بنا به درخواست مامان و بابا من از وقتی که اومده ام توی خوابگاه زندگی کرده ام. اوایل اتاق تنها داشتم. مشکلش این بود که آشپزخونه نداشت. و خوب از غذاهای دانشگاه هم که نمی شد خورد. حالا اومدم توی خوابگاه های آپارتمانی و با دو تا دختر کانادایی همخونه شدم. ترم پیش اوضاع خوب بود و راضی بودم اما این ترم نه تازه به نظرم اینها خوبهاشون هستند. از اتاقهای دیگه که صدای آهنگ و پارتی میاد خیلی وقتها. این دو تا دوست پسرهاشون را میارن و خوب اعصاب بنده را داغون کردند. میخوام برم از خوابگاه بیرون. اما مامی اینا راضی نیستند. باید راضیشون کنم. اینجا دارم اندازه یک آپارتمان یک خوابه بیرون پول میدم، اما باید دو نفر دیگه را هم تحمل کنم برم و تنها و آسوده برای خودم زندگی کنم. میدونم که اونم سختی خودش را دارد اما فکر کنم به مزایاش بیارزد. حالا فعلا که تا ۲ ماه باید اینجا باشم. اما خدایی امشب بدجوری شاکی کردن منو. ساعت ۳:۱۵ و من دارم به این فکر میکنم که کجا زندگی کنم؟! به حرف مامانم اینها گوش بدم یا خودم با توجه به این که دارم شرایط را از نزدیک میبینم تصمیم بگیرم؟!..

بعدا نوشت. جالبه، دوستان جدیدی برای این پست نظر دادن. اما نمیدونم من چرا فکر میکنم که این دوستان افرادی هستند که من را می شناسند و با نام مستعار نظر میدهند. خواهشا اگر اینطوره ترسو نباشید و خودتان را معرفی کنید!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:48 توسط فرناز |

آشپزباشی
وقتی هیچ چیز جدیدی اینجا اتفاق نمی افتد من بیام اینجا و چی بگم آخه؟؟ در مورد این بگم که اولین خورشت بادمجون زندگیم را پختم و بسی لذیذ و چرب و چیل شد. یا از این که پبتزا درست کردم و به جای زیر نون رویش کاملا برشته شد و زیرش نپخت! بنویسم. یا اینکه بنده در پختن برانچ* مهارتی عجیب دارم! هر چند حالا که می اندیشم میبینم که اینها هم مسائل مهمی در زندگی هستند و آشپزی بخواهیم یا نخواهیم بخش لاینفکی از زندگی یک آدم بزرگسال محسوب میشود. مثلا بنده که الان و در آخر هفته توی دفتر نشسته ام و دارم مقاله می خوانم شام ندارم که بخورم. به نظر شما این مهم نیست؟

*اینجا در روزهای تعطیل به جای صبحانه و نهار فقط یک وعده می خورند و به اون میگویند brunch که در واقع ترکیبی از breakfast , lunch هستش. آخه بس که طفلی ها زود از خواب بیدار میشوند!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:13 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!