چقدر رد رژ لبمو روی لبه فنجان مذکور دوست میدارم![]()
ربنای شجریان یک چیز دیگه ست. تازه هیچی هیچی هم نباشه مملو از خاطره ست. اصلا نمیتونم این ربنای جدید را تاب بیارم.
ببار ای آسمون در این شب تار، که عاشقها را میبندند به رگبار. شعر قشنگیه. دلم خواست اینجا بزارمش.
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هركس كه بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شكست
خدایا، برای چی نعمت مهمی مثل بینایی را از بعضی از بندگان خود دریغ کردی؟ برای اینکه ما بیناها ببینیم و قدر دو تا چشممون را بدونیم؟ من به نمایندگی از افراد دسته دوم می خوام فریاد بزنم که ما با تمام وجود سپاسگزاریم. پس لطفا دیگه هیچ آدمی را از دیدن محروم نکن.
پ.ن. امروز هم مثل هر بار که یک روشندل را میبینم، کلی پکر شدم...
من اینجا یکهو! به شدت درگیر پایان نامه شدم و استادم گفته که اگر خوب کار نکنم از پول خبری نیست. لذا اینجانب که از پول به شدت خوشم میاد، الان که ساعت 11 شبه هنوز توی آفیس هستم و همین الان فهرست تز را آماده کردم! خسته نباشم؟! نخیرم، اینطورا هم که نیست. کارای دیگه هم تا حالا کردم. اما دوستان graduate و بعضا undergrad میدونن که جمع و جور کردن تز کار ساده ای نیست. یادش به خیر زمانی که پدر گرام تز مینوشتن. وای که چه استاد سخت گیری هم داشت. من فقط موندم که اون موقع چطوری بدون اینترنت تحقیق میکردن. البته قضیه کپی رایت راحت تر بوده دیگه. الان یه کوچولو هم اگر که کپی کنی با یک گوگل کردن سریع دستت رو میشود.
خلاصه که تصمیم داریم که یک ماهی را به شدت!! کار کنیم، باشد که به زودی فارغ از تحصیل بشویم. شما یعنی فکر میکنید که من دلم میخواد روزی دکتر بشم و مثل استادم که پایین ایمیل هاش امضا میکند دکتر سمیرا، امضا کنم دکتر فرناز؟!! واه واه، خدا به دور. چه بی جنبه!!
"بسیاری از افراد در دور و نزدیک ما، متاسفانه افرادی هستند که بدون این که شرایط تو رو در نظر بگیرن، فقط در پی پیگیری انتظارات خودشان از تو هستند! حتی اینقدر حواس شون نیست که وقتی داری به احوالپرسی شون جواب می دی، توجه کنن ببینن گفتی "خوبی" یا "ناخوشی"! "سلام "شان و "حضور"شان، با تقاضا(ها)یی که قصد طرح اش را دارند "تنظیم" می شود. فقط قرار است "دریافت کننده" باشند آنهم دریافت کننده ی هر قسم خدمات که از تو برای ایشان بر می آید!!"
وبلاگ از زندگی
وای که چقدر این پاراگراف برای من ملموسه. بیاید سعی کنیم این طور آدمی نباشیم..
یک چند وقته سرم شلوغ و اعصابم خیش خراشماست!!! الان دوست داشتم که خونه باشم، اما نیستم. به هر حال اینجا نشستم و دارم سعی میکنم گزارش پروژه بنویسم. هوا کم کم دارد بهاری میشود. هر چند حول و حوش صفر میچرخد هنوز اما ملت لباس بهاری میپوشند. منم رفتم برای خودم یک صندل پاشنه بلند خریدم اما هنوز بیرون پا نکردمش. گاهی مثل دختر کوچولوها توی خونه میپوشم و برای خودم راه میرم! همخونه های عزیزم هم دارند وسایلشون را جمع میکنند که بروند داهاتشون! جای بسی خرسندیست! اما منم خودم باید کم کم برم. این خونه کلا برای من دلگیر شده. ایران که بودم اتاقم طبقه دوم خونه مون بود و پنجره اش رو به حیاط همسایه پشتی باز میشد و همچین منظره زیبایی نداشت و اصلا نمیشد هم که پرده را بکشی چون از آپارتمان اونا دید داشت. اما نمیدونم چرا اینجا که اومدم این موضوع این همه برایم مهم شده. الان چون طبقه اولم نمیتونم پرده را بزنم کنار و این من را عذاب میده. برای همین هی میام توی کتابخونه و میزهای طبقات بالا و رو به پنجره را انتخاب میکنم. فکر کنم تنهایی بدجور روی من اثر کرده!! نمیدونم والا...
راستی میدونستید تا حدود ۴۰ سال پیش بانوان کانادایی نمیتونستند هر رشته ای که دوست دارند را توی دانشگاه بخونند؟؟ اونها فقط محدود به رشته هایی چون معلمی و پرستاری بودند. اما آمریکا اینطور نبوده. به هر حال این را یک خانومی که خودش مشمول این قانون شده بود به من گفت و پدر گرامی این خانوم با وجودی که خاله ایشون در آمریکا زندگی میکرده بهش اجازه نداده که برای ادامه تحصیل برود اونجا!
پ.ن. بعضی از نظرات یادداشت قبلی را جواب دادم.
سال جدید باید سال پرماجرایی باشه. فعلا که نشونه هایی چند از خودش نشون داده تا ببینیم بعدا چه خواهد شد. امیدوارم همه دوستای خوبم توی این سال به آرزوهای قشنگشون برسند.
عید شما مباااااااااااااااااااااارک دم شما ۳ چارک![]()
قضیه کجا زندگی کردن چند وقته که رفته روی اعصابم ناجور
. به قول یک خانوم ایرانی اینجا باید زودتر به فکر یک همخونه دائم باشم که همه کارها را بکند و کرایه را هم خودش بده
فکر بد نکنیدها منظورش ازدواج بود.. در هر حال اینجا که ایرانی کمه پیدا کردن کسی که تیپش به تو بخورد طبعا سخت تر هم هست خوب. منم تصمیم گرفتم که دور ایرانی ها را خط بکشم. و علاوه بر اون بنا به درخواست مامان و بابا من از وقتی که اومده ام توی خوابگاه زندگی کرده ام. اوایل اتاق تنها داشتم. مشکلش این بود که آشپزخونه نداشت
. و خوب از غذاهای دانشگاه هم که نمی شد خورد. حالا اومدم توی خوابگاه های آپارتمانی و با دو تا دختر کانادایی همخونه شدم. ترم پیش اوضاع خوب بود و راضی بودم اما این ترم نه
تازه به نظرم اینها خوبهاشون هستند. از اتاقهای دیگه که صدای آهنگ و پارتی میاد خیلی وقتها. این دو تا دوست پسرهاشون را میارن و خوب اعصاب بنده را داغون کردند. میخوام برم از خوابگاه بیرون. اما مامی اینا راضی نیستند. باید راضیشون کنم. اینجا دارم اندازه یک آپارتمان یک خوابه بیرون پول میدم، اما باید دو نفر دیگه را هم تحمل کنم
برم و تنها و آسوده برای خودم زندگی کنم. میدونم که اونم سختی خودش را دارد اما فکر کنم به مزایاش بیارزد. حالا فعلا که تا ۲ ماه باید اینجا باشم. اما خدایی امشب بدجوری شاکی کردن منو. ساعت ۳:۱۵ و من دارم به این فکر میکنم که کجا زندگی کنم؟! به حرف مامانم اینها گوش بدم یا خودم با توجه به این که دارم شرایط را از نزدیک میبینم تصمیم بگیرم؟!
..
بعدا نوشت. جالبه، دوستان جدیدی برای این پست نظر دادن. اما نمیدونم من چرا فکر میکنم که این دوستان افرادی هستند که من را می شناسند و با نام مستعار نظر میدهند. خواهشا اگر اینطوره ترسو نباشید و خودتان را معرفی کنید!
*اینجا در روزهای تعطیل به جای صبحانه و نهار فقط یک وعده می خورند و به اون میگویند brunch که در واقع ترکیبی از breakfast , lunch هستش. آخه بس که طفلی ها زود از خواب بیدار میشوند!