تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
یعنی میشه؟
چند روز پیش توی کافه تریا دانشگاه نشسته بودیم که یهو ۲۰ تا از کارگرهای ساختمانی که توی دانشگاه مشغول کار هستند اومدن و یک ردیف را به خودشون اختصاص دادن. یکی از دوستان گفت میبینی اینا چه باکلاسن. نگاه کردم دیدم آره. چند تا دختر هم بینشون بود. دوستم گفت نگاشون کن دارن از غذا هم ایراد میگیرن. همون غذایی که ما با خوشحالی بلعیدیمش! باز اضافه کرد: "اینا وضع مالیشون توپه ها. از مهندس بیشتر پول میگیرن، چون کارشون سنگینه. اگه خواستی یکیشونو انتخاب کن. برو باهاش دوست بشو. البته اگه تحویلت بگیره. "  نگاه کردم یک خوش تیپش را انتخاب کردم. دیگه باقیش با کرام الکاتبینه..

پ.ن. جدیداها نظر خصوصی برایم میذارن بعضی از دوستان. من چیز بدی توی نظرهاشون نمیبینم. پس لطفا عمومی بگذارید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:17 توسط فرناز |

خاتمی و ...
به نظر من خاتمی در میان جمعی از دانشجویان دانشکده‌های حقوق و علوم سیاسی و اقتصاد دانشگاه علامه طباطبائی به حق زیبا صحبت کرده. اینم لینکش. اینکه گفته اگر اصلاح طلبان حس کنند که کاری نمیشه کرد نباید وارد صحنه شوند بهترین جمله ای بوده که گفته. حرفش در مورد صدا و سیما هم جالبه. اینکه گفته که جانبدارانه عمل میکنه. و خلاصه که سید عنان صبر از کف داده و حسابی انتقاد کرده. حالا باید دید واکنشها چگونه خواهد بود..

این قضیه ناموس مردم هم خیلی باحاله. طرح امنیت اجتماعی کشیده به عکاسیها و خلاصه آقایون نیروی انتظامی دلی از عزا در آوردن و یه عالمه عکس خوشگل خوشگل تماشا کردن. من که همیشه از اینکه عکاس قرار باشه بیاد توی مراسم میترسیدم (اصلا به خاطر همین عروسی نشدم) اما دیگه به اینجاش فکر نکرده بودم که روزی ممکنه پلیس عکسمو چاپ کنه و معروف شم توی مملکت ما خدایی هر روز کلی سوژه محض خنده هستا. من نوفهمم پس بعضیا چرا افسرده میشن

این پست خیلی سیاسی شد. برای اینکه از این جو خارج بشه اینم بگم که دختران ایرانی به خودتون مفتخر باشید. در همه زمینه ها که تک بودید. در زیبایی هم بی همتایید. قضیه اینه که در یک سایتی(که الان یادم نیست) خاطرات یک آقای روسیه ای (که طبق آمارها دختران زیبایی هم دارد این کشور) را میخوندم. این آقا اومده بوده تهران و در کنار خاطرات دیگرش در مورد دختران ایرانی هم نوشته بود که همه زیبا هستند. گفته بود انگار که در مسابقه زیبایی حضور دارید. اما نه، اینا مردم عادی هستند و در پی زندگی. مطلب باحال دیگه اش هم این بود که دیده بوده که یک خانوم ایرانی زده توی گوش یک آقا . طرف که از دیدن صحنه مفیوض(درسته؟) شده بوده، ما هم از شنیدنش بسی لذت بردیم.

پ.ن. ما مخلص آقایونم هستیما

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 7:26 توسط فرناز |

ببار ای ابر بهار

ببار ای ابر بهار.... با دلم به هوای زلف یار.... داد و بیداد از این روزگار... ماه رو دادن به شبهای تار ای بارون... بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون......

آهنگ شجریان، جاده های شمال و جنوب. بابا. کل کل --> همه اینها یعنی خاطره. همین الان با مامانم تلفنی حرف می زدیم و من فهمیدم که چقدر دلم تنگ شده. الان دیگه ۶ ماه میشه که من کانادام. دیگه یک طورایی با این ملت زندگی کردم،در روز گرامی داشت شهر از طرف شهردار و در روز ملی کانادا شرکت کردم. اما اخت نشدم هنوز باهاشون. هنوز تابلو غریبم. با این حال دوستشون دارم . در عین حال دلم لک زده برای ایران و امشب به طور خاص برای بابا.. 

امشب حس میکنم که زندگی خیلی بی رحم شده. چند نفری را می شناسم که اخیرا خیلی به هم ریختن و این نگران کننده ست. افسرده شدن. دلمرده شدن و خلاصه فقط روز را شب می کنند. خدا خودش به ما ملت رحم کنه.

درکنار همه حسهای امشبم، دلم یک چیز دیگه هم خواست. اونم این که الان یک ساز بزنم! خلاصه رومانتیک شدم بسی در این هوای دلچسب که بیشتر بهاری ست تا تابستانی.

خدایا به خاطر همه داده ها و نداده هات شکرت.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:29 توسط فرناز |

What am I doing in this land
What am I doing in this land??? miles and miles away from my country and my family and friends. I love them all. I miss them so much.
What am I doing here? Indeed I don't have any clear answer for this question. Once I was there I thought every happiness and joys are here, but now I think differently. I am confused, I am lost. Is there anybody who can find me?
What am I doing here? where everybody is happy and smile at me, but I don't feel as one of them and it is so clear from my appearance. I will never ever try to make myself similar to them, because I don't want to be so. But then how can I live with them? Most of them are so kind, just in very different way from us*. But they are Canadian, and this is the very simple fact
What am I doing in this land?? my soul is there in my pink room, in our old house and my heart is with my lovely parents and sis and bro, but my body is here. Is there anybody who can answer me, what I am doing here????aSi

Since we don't respect poeple from lower nations(if there is any!!)h*
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 5:3 توسط فرناز |

یک ایرانه و یک محمود
کی میگه محمود دروغ میگه. نه آقا، خیلی هم راست میگه*. دنیا ایشون را می شناسن و دوسش دارند. نشون به اون نشون که امروز دو تا آقا پسر خیلی متشخص!! عربستانی بعد از اینکه فهمیدن که من ایرانی هستم و نه سوری، با خوشحالی گفتن ایرانی، "محمود احمدی نژاد"!

* اشاره به اون قضیه که ایشون فرموده بودن در بلاد کفر بچه های کوچولو من را با انگشت به ماماناشون نشون میدن و میگن این محموده! و یعنی ما کلی عزیزیم دیگه..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:58 توسط فرناز |

عشق
دوستان در وبلاگ هاشون مطالبی در مورد عشق و دوستی نوشتن. منم میخوام نظرمو بگم.

عشق زیباترین چیزی است که هر کس در زندگی خودش میتونه به دست بیاره، اما باید منطق داشته باشه. گیریم که من الان با یک آقا پسری دوستم و ایشون اولین عشق منه، آیا لزوما بهترین یا حتی تنها عشق من خواهد بود؟ به نظر من که جواب این سوال صد در صد منفی ست. من با ایشون ۱۰۰۰ تا خاطره خوشگل داریم. این بسی عالی ست. اما آیا دلیل میشه که من با دیگری نتونم ۱۰۰ بار قشنگترشو بسازم؟ مواردی از این دست کم نبوده که. طرف با اولی به هم میزنه و شانس بعدیش بسی بهتر میشه. من نمیگم هرزه باشیم و هر روز به دنبال عشق نو! اما میگم خودمون را پاسوز هیچکس نکنیم که این حتما پشیمونی میاره. منی که الان با آقایی دوستم که حتی برای رای دادنش هم مامانش باید برایش تعیین تکلیف کنه، برای خاطرات زیبایی که باهاش دارم، باید بشینم به پاش یا با یک اردنگی از زندگیم اخراجش کنم؟

صد البته که گذشت توی زندگی لازمه و هیچ موجودی کامل نیست. اما مساله اینه که گذشت سر چی؟؟ نمیشه که آدم از چیزهایی بگذره که بعدا یکی یکی هوار میشه روی سرش!!

صد البته که آدم برای خوشبختی باید بجنگه. اما با کی؟؟ با عشقش؟؟ بگو مگو داشتن اون هم به مدت طولانی با کسی که میخواد شریک زندگی بشه، نشون دهنده مریض بودن رابطه ست. ممکنه آدم با والدین مشکل پیدا کنه. این را شاید، تازه شاید، بشه حل کرد. اما با خود طرف.. این که گفتم شاید هم برای این بود که باید دید شخص چه قدر تحت سلطه مامی و ددی هست. که اگر بود، همون طور که گفتم بهترین راهکار اردنگیه...

در هر حال ازدواج موفقیت آمیز داشتن فاکتورهای زیادی دارد، که عشق هم یکیشه. اما مواظب باشیم که وقتی رفتیم زیر اون سقف مشترک، ییهو پرده عشق و خاطره و دوستی و رابطه چند ساله کنار نره و حقیقت به بدترین نحوی خودشو نشون نده!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:37 توسط فرناز |

سالم بمان
دروغین جون، ایمیلی فرستاده بود که در ابتدای اون به ۴ امر اساسی برای داشتن زندگی سالم اشاره شده. اموری که متاسفانه بر طبق تحقیقات تنها ۳٪ ما همه آنها را رعایت میکنیم.

۱- عدم استعمال دخانیات. ________ ۲- پایین نگه داشتن وزن.

۳- تغذیه‌ی مناسب. ____________ _ ۴- ورزش.

یعنی رعایت اینا اینقدر سخته؟؟

این ایمیل در ادامه حاوی ۴۰ نکته برای زندگی بهتر است. بسی لذت بردیم که با چه نکات ساده اما تاثیرگذاری میشود زندگی بهتری داشت. مثل لبخند زدن. نوشیدن یک لیوان آب. باز کردن پنجره. زود از خواب بیدار شدن. فکر کردن به چیزهای خوب و ... 

خلاصه که عمر گران میگذرد خواهی نخواهی، پس سعی کن به فکر سلامت روحی و جسمیت در هر لحظه باشی که چی داداش؟ پشیمونی سودی ندارد. خود دانی

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 3:35 توسط فرناز |

!I am a researcher
تحقیق و محقق بودن را از بیرون وقتی نگاه کنی یک کار با کلاس به نظر میاد که طرف میشینه پای کامی جون (دکی کامی نه ها) و کلی کارهای خفن انجام میده. اما وقتی خودت بشی یک جوجه محقق پدرت در میاد. کلی باید خودتو بکشی که موضوعات بکر را کشف کنی و بعدم بتونی توش حرفی بزنی. تازه معمولا تک و تنها. چون استادت که توی همه زمینه ها وارد نیست که. البته بعضی از دوستان توی دوران دانشجویی شانس میارن و با پروژه از پیش تعریف شده کارشون را انجام میدن. اما به هر حال یک محقق واقعی باید خودش موضوعات جدید و جذاب را کشف کند. چیزی که من میخوام بگم اینه که این کار به هیچ وجه ساده نیست و اگر واقعا انگیزه نداری بهتره که وارد نشی. و گول کلاسش را نخوری.

پ.ن. همگان میدونند که من چه انگیزه قوی از ورود به master داشتم حالا باید نشست و نتیجه را دید!

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:10 توسط فرناز |

تیتر

از اونجایی که من آدم کم حوصله ای هستم، زود حوصله ام از همه چیز سر میرود. حتی مامانم میگه من حوصله ام از دست آقامون هم سر خواهد رفت به هر حال از تیتر اینجا هم حوصله ام سر رفت برای همین برآن شدم که عوضش کنم. پس رفتم و دست به دامن حافظ شدم و چند باری تفال زدم تا بالاخره با این مصرع حال کردم: غم دنیای دنی چند خوری باده بخور اما مثل اینکه ازش سوء برداشت شد و اینا. منه بیچاره و باده! حاشا و کلا خلاصه بر آن شدم که از شعرای معاصر کمک بخواهم. این شد که شعر زیر را پیدا کردم:

چشمه عشق (حمید مصدق)

زان لحظه که دیده بر رخت واکردم
دل دادم و شعر عشق انشا کردم
نی نی غلطم کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا کردم
خوب یا بد تو مرا ساخته ای
تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای

میخواستم اسم وبلاگ را بگذارم "خوب یا بد تو مرا ساخته ای" اما منصرف شدم و گفتم بگذار یک جمله از زبون خودم باشه. حالا دیگه نمدونم خوبه یا بد!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:47 توسط فرناز |

تفریح!
همیشه که نباید به آدم خوش بگذرد، همین که میگذرد و الحمدالله مشکل خاصی نیست باید راضی بود.

این مقدمه ای بود برای اینکه بگم این روزها همه چیز آنقدر یکنواخت دارد میگذرد که واقعا چیزی ندارم بیام اینجا بگم. تنها موضوعات هیجان انگیز اتفاقات داخل ایرانه که باعث میشود که بخندیم. مثل دوربین به ظاهر مخفی صدا و سیما یا سخنان وزیر کابینه که به دلیل جریحه دار کردن عفت عمومی از دادن لینک معذوریم. هرچند همه اینها را میدانند، صرفا خواستم به تفریحات این روزهام اشاره کنم. بعدا میبینمتون 

اینم تصویری بدون شرح از این آدرس که جهت دوستانی که شاید فیلتر باشند آوردم

کلاس درس در حوزه علمیه بانوان

 پی نوشت- دیوان حافظ چطوری مجوز چاپ گرفته؟؟ (تیتر وبلاگ) خداییش آخه باده استعاره از چی می تونه باشه؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:29 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!