تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
سلام!

اول از همه میلاد پیامبر مبارک!

بعدش اینکه من همیشه همین طوری بودم.با کلی ذوق و شوق وبلاگم را راه می اندازم و بعدش اونقده حال و حوصله ندارم که بشینم و توش چیزای قشنگ بنویسم.ولی به هر حال کم نوشتن بهتر از اصلا ننوشتن است.به نظرم بلاگفا امکانات بهتری نسبت به پرشین بلاگ دارد.برای همین هم این دفعه اومدم اینور.

نمی دونم چرا وبلاگ امشاسپندان رو فیلتر کردند؟ ولی امیدوارم که زودتر یک وبلاگ جدید راه بیندازد.آخه من دلم برای فرناز تنگیده.

داریم میریم نومزدنگ.خوشحالم.ولی اصلا دوست ندارم که کسی به من گیر بده که ایشالا عروسی تو.اصلا به کسی چه؟!!

چرا دنیای ما آدما اینقدر با هم متفاوته؟! ما که حتی از لحاظ جغرافیایی هم زیاد با هم فاصله نداریم؟!

می ترسم.مملکت دارد بدجوری قاطی و پاتی می شه.. ولی از دست ما چه کاری برمی آید جز نشستن و دعا کردن؟

من ترم ۸ ایم باورت می شه؟!

فردا تولد رییسمه!

مامان اینا رفتن بیرون منم که موندم و دارم درس میخونم.

فعلن تا بعد.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 20:23 توسط فرناز |

از من جدا مشو که توام نور دیده ای               آرام جان و مونس قلب رمیده ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان                    پیراهن صبوری ایشان دریده ای

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 23:55 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!