تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
I am Sorry
من یک چند وقته که سرم شلوغه.اینه که اینطرفا زیاد نمیام.البته توی وب که نمی شه نیومد.حوصله اینجا نوشتن را ندارم.

حالا فعلا این شعرگونه  را داشته باشید:

زمانی می رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید: (( جبران می کنم))

چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تاسف انگیز

چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:31 توسط فرناز |

من امشب نخورده مستم
-- آره ما همه مون مجبوریم و باید که تک تک لحظات بودنمون را زندگی کنیم.نمی تونیم حتی یک ثانیه مرخصی بگیریم و فکر کنیم که لحظه بعد را چه طوری سپری کنیم.چون درواقع اون لحظه ای که در حال فکر برای بعد هستیم هم یکی از لحظات قیمتی عمرمونه.نمی دونم فهمیدید چی می خوام بگم یا نه.به هر حال به این نتیجه رسیدم که واقعا تلف کردن زمان حال برای رسیدن به آینده ای مطلوب که ممکن است که اصلا نیاید مسخره ترین کار دنیاست....

-- نمی دونم چرا امشب دلم برای خیلی ها تنگ شده. این خیلی ها کسانی هستند که به دلایل مختلف نمی تونم فردا برم و ببینمشون.

-- خیلی بده که آدم از شادی یکی ناراحت و از ناراحتی اون شاد بشه.این آدم باید بره و بمیره ....

-- این تابستونی اصلا کتاب داستان نخوندم.شاید یهو بپوکم!!

-- دلم برایت کبابه.من می دونم که مامانت یک جایی اون بالاها دارد نگاهت می کنه.پس سعی کن پسر خوبی باشی همونطور که اون می خواست....

-- سهم من از این زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-- آه ای خدا که دست توانایت

   بنیان نهاده عالم هستی را

   بنمای روی و از دل من بستان

   شوق گناه و نقش پرستی را

   آه ای خدای قادر بی همتا.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:41 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!