تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
ای خدااااااا......
من دیگه پشت دستم را داغ میکنم و این طور جاهای بی اسم و رسم پام رو نمی گذارم.الان یک هفته است که ما رو دچار تنش های عصبی کرده اند.خدا خیرشون نده.....

قضیه از اونجا شروع شد که من و ۲ تا از دوستام به این نتیجه رسیدیم که اندر کله استاد محترم شبکه های کامپیوتریمان چیزی به نام دوگوله وجود ندارد و بنابراین به چاره جویی برآمدیم و تصمیم گرفتیم دست به دامن موسسات آموزشی بشیم. اما به دلیل اینکه حدود ۱ ماه از اول سال تحصیلی میگذشت ظرفیت کلیه کلاسهای موسسه های معروف پر شده بود و ما ناچار شدیم که به یک موسسه درپیتی به نام جهش  متوسل شویم. بعد از ثبت نام به ما گفتند که هفته آینده کلاس تشکیل می شود.وقتی که روز موعود فرارسید با خودم گفتم که ضرری ندارد که تماس بگیرم و از تشکیل کلاس مطمئن بشم. تماس که گرفتم گفتند که کلاس به حد نصاب نرسیده و لذا تشکیل نخواهد شد.من هم در حال دپرشن مفرط این خبر را به گوش دوستان رساندم.آنها گفتند بگذار برای اطمینان بیشتر دوباره زنگ بزنیم. هر کدام از آنها جداگانه تماس گرفتند و به آنها گفته شد که کلاس تشکیل می شود.من که از تعجب شاخ درآورده بودم ولی به هر حال شادان از این موضوع به همراه بروبچز رفتیم به سوی موسسه.اما به آنجا که رسیدیم به ما گفتند که کلاس تشکیل نمی شود و برای بازپس گیری مبلغ شهریه هم باید به دفتر اصلی مراجعه کنید.ما هم چند تا بد و بیراه به آنها گفتیم و از آنجا خارج شدیم.بعد از چند روز که اندکی سرمان خلوت گشت به دفتر اصلی رفتیم.آنها گفتند که باید فرم پر کنید و وقتی که موافقت شد پولتان را پس می دهیم.ما هم دوباره دست از پا دراز تر کمی غرغر کردیم و راهی دانشکده شدیم. از آن روز هر روز زنگ زدیم ولی مدام به ما گفتند که پول نداریم. تا بالاخره حوصله مان سربرفت و امروز راهی دفتر موسسه شدیم که کمی گردن کشی کنیم. من هم که دیگه آخر اعتماد به نفس هستم و با ماشین رفتم.دفتر موسسه کنار سینما استقلاله.منم با ماشین رفتم فاطمی و از اونجا هم وارد ولیعصر شدم.حالا نمی دونستم دیگه چی کار کنم.اولا که کلی با محل مورد نظر فاصله داشتم و بعدش هم نمی دونستم کجا پارک کنم.بالاخره یک کوچه پیدا کردم و چپیدم توش.از اونجا پیاده راه افتادم.بارون هم میومد و زمینها هم گلی بود.خلاصه شلوارم کلی گلی شد.بالاخره با کلی بدبختی رسیدم و با دوست بیچاره ام که اونجا کاشته شده بود رفتیم تو. حالا خانوم مسئول مالی میگه ما پول نداریم.ما هم گفتیم میشینیم تا پولدار بشید.اون هم گفت هر جور راحتید. ما هم گفتیم پلیس میاریم. اون هم گفت بازم هر جور راحتید. خلاصه ره به جایی نبردیم. در نهایت گفت عصری زنگ بزنید.حالا که زنگ میزنم میگن که مسئول مالیمون نیست. منم گفتم میخوام با مدیر عامل کذاییتون حرف بزنم اون هم گفت الان دارد با تلفن حرف میزنه یکربع دیگه بزنگ. دوباره که زنگ زدم یکی دیگه گوشی را برداشته و میگه که مدیر عاملمون نیست. من دیگه نمی دونم چی کار کنم. پولش هم آخه کم نیست که ۸۱۰۰۰ تومنه!!!!! کاش یک نفر بود به داد من می رسید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 17:2 توسط فرناز |

رییس جمهور مردمی
احمدی نژاد یک اشتباه ملی بود. اشتباهی که همه آنهایی که شرکت کردند و نکردند، همه آنهایی که به او رأی دادند و ندادند و همه آنهایی که با موافقت یا مخالفت خود باعث انتخاب او شدند، کم و بیش در آن مقصرند. وقت برای افسوس خوردن و تحلیل کردن گذشته بسیار است، اما گاهی اوقات وقتی که برای افسوس خوردن یا با هم دعوا کردن و مقصر پیدا کردن سپری می شود، خود سبب افسوسی مضاعف است. گاهی باید آدمها به صورت فردی بپذیرند که اشتباه کرده اند و تلاش کنند آن را جبران کنند. گاهی اوقات هم یک جامعه و یک ملت باید به اشتباه خود اعتراف کند. اعترافی که زبانی نیست، عملی است. اعترافی که در بازگشت به گذشته باید آن را جستجو کرد. بازگشت به گذشته همیشه بد نیست. از مسیر اشتباه باید بازگشت و مسیر درست را انتخاب کرد؛ آن مسیر هرچه هست این نیست. دیگر هیچ یک از نخبگان این کشور شک ندارد که مسیر توسعه این سرزمین و رسیدن به دموکراسی و تأمین آزادی ها و حقوق بشر و برقراری عدالت از احمدی نژاد نمی گذرد. باید برگشت و دید کجای کار اشتباه بوده است. [و با نسل خودم:] باید فرصت خرید برای نسل امروز که بدون تکرار اشتباهات نسل گذشته، بدون آنکه بر اشتباه کوچک خود اصرار و آن را به اشتباهات بزرگتر تبدیل کند، از مسیر غلط این یک سال و نیمه، نم نمک برگردد و به سمت اصلاح آن حرکت کند تا مسیر درست تدریجا پیدا شود.

متن کامل این نوشته را می توانید در انگیزه: بازگشت بخوانید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 17:28 توسط فرناز |

به نام دوست..
من نمی دونم وقتی مردم به اندازه یک قرون هم فهم و شعور سیاسی ندارند چه اصراری دارند که توی انتخابات شرکت کنند و دسته گل انتخابیشون را به بقیه هم تحمیل کنند؟خداییش غصه میخورم وقتی صحبتهای مقام دوم مملکت را میخونم.بدی کار اینجاست که هیچ کاری از دست من و امثال من برنمی آید.خیلی از دوستان که وضع را اینگونه می بینند کوله بارشون را جمع میکنند و از مملکت می روند.نمی دونم راه درست چیه؟! چیزی که معلومه اینه که ملت ما حالا حالا نمی خواهند چشمشون را باز کنند.خدا خودش به دادمون برسد....

امروز بالاخره وقت شد که با دوستم بریم خرید.اولش قصد داشتم که مانتو بخرم.بعد دیدم شلوار جین بخرم بهتره.آخر سر موفق نشدم چیز به درد بخوری پیدا کنم.این شد که یک روسری شالی برای مامانم خریدم که دست خالی برنگردم.

رانندگی کردن به من حس استقلال میده.فکر کنم این حس برای همه مخصوصا اونایی که تازه راننده شدن وجود دارد.فقط گاهی حسابی قاطی میکنم.بس که ملت از خود راضی تشریف دارند.دریغ از اینکه توی زندگیشون به عهدی راه بدن.کلی باید خودکشی کنم تا بتونم وقتی که شلوغه توی بزرگراه لاینم را عوض کنم.ولی رانندگی توی ترافیک هر چقدر هم که اعصاب خردی داشته باشه  می ارزد به اینکه بخواهم سوار تاکسی بشم و بغل دست یک مرد گنده بک!!! بشینم یا سوار اتوبوس بشم و مقادیر متنابهی از طرفین فشرده بشم....

توی یونی با یکی از دوستان سال پایینی که اون هم فرزانگانی بوده داشتیم صحبت میکردیم. به این نتیجه رسیدیم که اکثر کسانی که در دانشگاه به جرگه متاهلین پیوسته اند فرزانگانی بوده اند!! ولی هرچی تفکر کردیم نتونستیم دلیل قانع کننده ای برای این موضوع پیدا کنیم...(اینم یک مطلب خاله زنکی مخصوص علاقمندان)

به نظر من غیبت کردن آسان ترین و زشت ترین گناه است.هر چقدر که سعی میکنم توی اطرافیانم جا بیندازم که غیبت نکنند موفق نمیشم.حتی گاهی خودم هم ناخواسته قاطی صحبت میشم.به طورکلی هر جا که می بینی دوتا خانم به هم رسیدن محاله که توی حرفهاشون غیبت دیگران نباشه.از این لحاظ واقعا به آقایون حسودیم میشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:42 توسط فرناز |

از همه جا
امسال من مثلا کنکوری شدم.اما نمی دونم چرا اصلا حس کنکوری بودن بهم دست نمی ده.یاد سال تحصیلی ۸۱-۸۰ به خیر که من چقدر زیاد!! درس میخوندم.اصلا یک طوری بود که حتی بی باک هم هنوز میگه.آخه من مدام توی ماشین غرغر میکردم که زود باشید من را برسونید به خونه که دارم از درس عقب میفتم.اما این ۵-۴ ساله انگاری که به طور کامل تغییر کردم.اون سری به کامران میگفتم که من خیلی تنبل شدم.اما اون قبول نداشت و میگفت اولا که تنبلی یک چیز ذاتیه و تو از روز اول تنبل نبودی.ثانیا که نمره تافلت نشون میده که تابستون خوب درس خوندی. اما من زیاد این حرفها رو قبول ندارم.البته شاید هم این موضوع برمیگرده به انگیزه که الان مثل اون موقعها انگیزه ام قوی نیست.از طرفی امسال طرح آ.ت.ت روبرداشتن و در نتیجه زحمات من برای تافل اگر apply نکنم بی نتیجه میشه.در عین حال من که امتحان GRE ندادم.پس فعلا نمی تونم که اقدام خاصی بکنم!! و تنها کار مثبت اینه که درس بخونم.اگر که قبول شدم که احتمالا فوق را همین جا میخونم وگرنه برای تابستون باید GRE بخونم و اگه بشه برای ترم دوم سال دیگر apply کنم.دعا کنید که همه چیز خوب پیش برود.

هر آدمی توی زندگی خودش یک سری ارزشها دارد که بهشون پایبند هست. حالا این ارزشها ممکنه که از نظر خیلی از آدمای دیگه بی ارزش جلوه کنه ولی این اصلا مساله مهمی نیست.مهم اینه که خودت ارزشهایت را از ته دل باور داشته باشی.اما وای به روزی که ترکی هر چند کوچک و نازک به این باورهایت وارد بشه.اون موقع است که واقعا توی ادامه زندگیت وامیمونی...

امشب میخواهم یک کار مهم انجام بدهم.کاری که تابه حال مشابه اون را انجام ندادم.فکر کنم یه ذره هم سخت باشه.اما اگر که بتونم نتیجه بگیرم به همه اینها می ارزد.خداییش اگر که یک نفر می آمد و این حرفها را به من میزد نه تنها ناراحت نمی شدم بلکه یه طورایی خوشحال هم میشدم پس اون چرا باید ناراحت بشه؟!!!

همه ما دوست داریم که زیاد عمر کنیم.به قولی طول عمر یک نعمته.اما بعضی از ما که برای همین روزایی که داریم میگذرونیم هیچ هدفی نداریم برای چی باید بیشتر عمر کنیم؟به نظر من طول عمری خوبه که آدم مفید و موثر باشه و روزهایش با هم متفاوت.

در مورد قضیه اون cd پخش شده همه دوستان توی وبلاگهایشون نظر دادند.یه سری تبلیغش کردن و یک سری هم تقبیحش کردن.اما من با اینکه یک مقدار زیادی به خاطر این فساد موجود در مملکت ناراحت شدم اما کل قضیه برایم خیلی مسخره بود.آخه به من و تو چه که یک نفر با دوست پسرش چه کارایی میکنه.من نمی فهمم ماها که این همه در مورد این  cd حرف میزنیم چه طوری خودمون را اصلا در جایگاه قضاوت میگذاریم.بهترین کار اینه که اصلا به روی خودمون هم نیاوریم که چنین چیزی توی مملکت اسلامی ما اتفاق افتاده..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 17:17 توسط فرناز |

اگر پول داشتم
If I had the money, I'd send you a flower minute by minute and hour by hour 

 But I am not wealthy,so just what you see is all I can offer you,I offer you Me

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:32 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!