تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
ترسهای دوران کودکی من

۱. دبستان که بودم یکسری کتاب درباره شیطون خونده بودم. البته کتاب مخصوص کودکان هم بودن. از اون به بعد همیشه از شیطون میترسیدم. یکبارم خواب دیدم که در حالت سجده هستم و شیطون اومده نشسته روی کولم و بلند هم نمیشه. با وحشت از خواب پاشدم.

۲. از دست دادن نزدیکانم یکی از کابوسهای من از دوران کودکی تا حالا بوده. مامانم، بابام، خواهرم و برادرم. یک لحظه فکر کردن به از دست دادنشون من را دیوونه میکنه. کوچک که بودم گاهی هم فکر میکردم اگر همه خانواده را از دست بدم و یتیم بشم، اون موقع چطوری باید زندگی کنم. نکنه مثل بعضی از این فیلمها و کارتونها مجبور بشم که برم کلفتی!!!!!!

۳. از مردن خودم هم میترسیدم. همه اش فکر میکردم که چی؟ پس زندگی خیلی بیخوده. مامانم هم برای اینکه حرفشو نزنم، هی میگفت اگه بابات ببینه که از این حرفها میزنی، عصبانی میشه ها!

۴.از نیش پشه خیلی وحشت داشتم. اتاق من و دروغین جون تا مدتها با هم یکی بود. گاهی میشد که شبها از خواب پا  میشدم و صدای پشه ها را میشنیدم. اونموقع دیگه اصلا نمیتونستم بخوابم. چراغ را روشن میکردم و همه اش دنبال پشه ها میگشتم تا بکشمشون. بیچاره دروغین جون چی از دست من میکشید.

۵. منم مثل خیلی از بچه های دیگه از شب و تاریکی میترسیدم. شبها که میخواستم برم دستشویی، به دروغین میگفتم که بیاد و پشت در بایستد. در دستشویی را هم کامل نمیبستم!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:13 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!