تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
اینا مردن یا اونا؟!
دیروز اینجا تابستون شده بود! در حدی که یک محوطه ای را جلوی دانشگاه برداشته بودند سایبان زده بودن و میز گذاشته بودن و ملت با مایو نشسته بودن. البته فکر کنم که نزدیک استخر دانشگاه بود. خلاصه که همه انگار از قفس آزاد شدن، ریخته بودن بیرون... منم با یکی از بچه های خوب اینجا رفتم دوچرخه خریدم.

اما هدفم از این نوشته اینه که بگم چقدر تو طول راه برای خودمون غصه خوردم. چیزایی که این چند وقت اینجا دیدم با یک اتفاق همه اش اومد جلوی چشم. همینطور که داشتم به سمت محل قرار میرفتم، به عادت ایران، اخم کرده بودم و جدی راه میرفتم. یهو دیدم یک آقایی دارد ورزش میکنه و  به سمت من میدود. به من که رسید یک لبخند مهربون بهم تحویل داد. حالا در نظر بگیرید که من با اون روسری سرم تابلو که از خاورمیانه ام، تازه اخم هم که کردم، اونوقت اون آقا... از خودم شرمنده شدم که اون قیافه را به خودم گرفتم. بعد فکر کردم که اصلا امکان دارد که توی ایران یک آقایی بهت لبخند بزنه و تو احساس آرامش کنی؟؟ اگر تو لبخند بزنی چه برداشتی ازت میشه؟؟؟ من که با همه اخم کردنهام و حجاب رعایت کردنام، اگه تنها بودم، بازم توی خیابونای اون شهر راحت نبودم.اینو به چند تا پسرم که میشناختم گفتم، ولی اونا اصلا نفهمیدن...یا اینجا مثلا ممکنه یک آقایی یهو بهت بگه چه کفشهای خوشگلی پاته و تو هم باید بگی مرسی. چون طرف اینو بی غرض گفته..

کلا اینجا به جز بعضی از عربها از مرد هیز خبری نیست و من کاملا آرامم. خدایا فلسفه حجاب چیه؟؟ پس چرا مردای ما را گرگ کرده؟؟؟ چرا اینجا طرف با بی.کینی هم بیاد ... چی بگم؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:31 توسط فرناز |

ساز دلم غمگینه........
امشب دلم برای همه اونایی که می شناسم تنگه، تنگه، تنگ گ گ گ گ گ گ گ گ گ ................

کس ندارد خبر از دل زارم م م م ...

غربت بد دردیه. بد....... هر چند که اینجا را با همه مسخرگیش دوست دارم، اما دلم تنگ میشه....

امشب خیلی کار دارم. اما بازم همه اش حواسم پرت دلتنگیهامه. دلم برای بابام با اون چشمهای نجیبش، مامانم با اون بغل نرم و گرمش، موشی با اون صورت و دستهای کوچکش، خان داداش با اون اخلاق عجیبش که باعث میشه همه یک طور دیگه دوستش داشته باشیم، تنگ شده. دلم برای بی باک هم با اون حواس پرتش تنگ شده. دلم برای خیلیهای دیگه هم تنگ شده، حیف که باید برم سراغ کارام؛ والا تا صبح اینجا مینشستم و از آدمهای زندگیم میگفتم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 7:7 توسط فرناز |

تنها در تولد
من همیشه عاشق جشن تولد و فوت کردن کیک بوده و هستم. طوری که تولد هر کی میرم، چه طرف راضی باشه و چه نباشه، در فوت کردن شمعها باهاش همکاری میکنم. حالا امسال با این کاری که سر خودم آوردم، جشت تولدی در کار نیست.

از حالا که یک ماه به تولدم مونده، همه اش دارم غصه شو میخورم. به دوستام گفتم و قرقر کردم که من تولد می خواممممممممممم. به مامان اینا پیشنهاد دادم که زودتر کادوم را پست کنن که تا تولدم برسه، اماااااااااا هیچکس من را دوست ندارد. منم در اون روزه بخصوص که وارد ۲۵ سالگی میشم، باید بشینم و خودمو با یاد تولدهای پیشین و آرزوی جشن تولدهای آتی دل خوش کنم. ولی حتمنی کیک میخرم و شمع فوت میکنم. فکر کنم تولد تهنایی هم مزه خودشو داشته باشه

پی نوشت: عجب لوسی هستم من ها.....

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:21 توسط فرناز |

اشتباهی
اگر هم زمان دو نفر بهت بگن که عاشقتن و این عشق هم بسی قدیمی ست و تو احساس خاصی به هیچ کدوم نداشته باشی و مطمئن باشی که زندگیتو نمیتونی باهاشون تقسیم کنی، چی کار می کنی؟؟؟ این در حالی ست که هر دوشون آدمهای خوبین، ولی به قول مسعودخان شصت چی اشتباهی هستند......

جوونی هم عالمی ست به خدا!! برای من که تا اینجا خیلی عجیب و غریب رقم خورده. خدا باقی راه را به خیر بگذروند....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 23:41 توسط فرناز |

دعا
دیشب موقع خواب خیلی ذهنم به هم ریخته بود. یک چند تا آدم مرتب تو ذهنم میومدن و می رفتن و من هم که طبق معمول که نگران بقیه هستم، نگران همه شون بودم و مدام غصه می خوردم که چی میشه و من چه کاری میتونم برای این جماعت بکنم. بعد دیدم که من خودم هم هنوز کلی پا در هوام!!! هر چند تصمیم های من روی دیگران هم اثر داره، ولی بدیش اینه که معلوم نیست تصمیمی که بهترین برآیند را دارد کدومه؟! خلاصه که دست آخر از خدا خواستم که به همه مون کمک کنه و آرامش خاصی بهم دست داد وقتی دیدم که خدا میتونه کاری کنه که بهترین بشه

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 18:57 توسط فرناز |

نمیدانم، تو میدونی؟
اصلا دلم نمی خواست که اوضاع این طوری پیش بره، ولی حالا که این طوری شده، این بار از خدا می خوام که هر چی که به صلاحم هست همون بشه. یک طورایی باید از این ماجرا درس بگیرم که به زور چیزی را از اونی که اون بالا نشسته نخوام. چون اون قدر مهربونه که دلش نمیاد دله ما را بشکنه....

کمی میترسم و نگرانم. کار من درسته یعنی؟!!! کاش الان ۱۰ سال دیگه بود و زندگیم افتاده بود روی یک روال مشخص...

یک ذره باز قاطیم من. لطفا نپرس ازم که منظورم چیه. حتی تو. آره خودتو میگم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 7:13 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!