اما هدفم از این نوشته اینه که بگم چقدر تو طول راه برای خودمون غصه خوردم. چیزایی که این چند وقت اینجا دیدم با یک اتفاق همه اش اومد جلوی چشم. همینطور که داشتم به سمت محل قرار میرفتم، به عادت ایران، اخم کرده بودم و جدی راه میرفتم. یهو دیدم یک آقایی دارد ورزش میکنه و به سمت من میدود. به من که رسید یک لبخند مهربون بهم تحویل داد. حالا در نظر بگیرید که من با اون روسری سرم تابلو که از خاورمیانه ام، تازه اخم هم که کردم، اونوقت اون آقا... از خودم شرمنده شدم که اون قیافه را به خودم گرفتم. بعد فکر کردم که اصلا امکان دارد که توی ایران یک آقایی بهت لبخند بزنه و تو احساس آرامش کنی؟؟ اگر تو لبخند بزنی چه برداشتی ازت میشه؟؟؟ من که با همه اخم کردنهام و حجاب رعایت کردنام، اگه تنها بودم، بازم توی خیابونای اون شهر راحت نبودم.اینو به چند تا پسرم که میشناختم گفتم، ولی اونا اصلا نفهمیدن...یا اینجا مثلا ممکنه یک آقایی یهو بهت بگه چه کفشهای خوشگلی پاته و تو هم باید بگی مرسی. چون طرف اینو بی غرض گفته..
کلا اینجا به جز بعضی از عربها از مرد هیز خبری نیست و من کاملا آرامم. خدایا فلسفه حجاب چیه؟؟ پس چرا مردای ما را گرگ کرده؟؟؟ چرا اینجا طرف با بی.کینی هم بیاد ... چی بگم؟
کس ندارد خبر از دل زارم م م م ...
غربت بد دردیه. بد....... هر چند که اینجا را با همه مسخرگیش دوست دارم، اما دلم تنگ میشه....
امشب خیلی کار دارم. اما بازم همه اش حواسم پرت دلتنگیهامه. دلم برای بابام با اون چشمهای نجیبش، مامانم با اون بغل نرم و گرمش، موشی با اون صورت و دستهای کوچکش، خان داداش با اون اخلاق عجیبش که باعث میشه همه یک طور دیگه دوستش داشته باشیم، تنگ شده. دلم برای بی باک هم با اون حواس پرتش تنگ شده. دلم برای خیلیهای دیگه هم تنگ شده، حیف که باید برم سراغ کارام؛ والا تا صبح اینجا مینشستم و از آدمهای زندگیم میگفتم...
از حالا که یک ماه به تولدم مونده، همه اش دارم غصه شو میخورم. به دوستام گفتم و قرقر کردم که من تولد می خواممممممممممم. به مامان اینا پیشنهاد دادم که زودتر کادوم را پست کنن که تا تولدم برسه، اماااااااااا هیچکس من را دوست ندارد
. منم در اون روزه بخصوص که وارد ۲۵ سالگی میشم، باید بشینم و خودمو با یاد تولدهای پیشین و آرزوی جشن تولدهای آتی دل خوش کنم. ولی حتمنی کیک میخرم و شمع فوت میکنم. فکر کنم تولد تهنایی هم مزه خودشو داشته باشه![]()
پی نوشت: عجب لوسی هستم من ها.....
جوونی هم عالمی ست به خدا!! برای من که تا اینجا خیلی عجیب و غریب رقم خورده. خدا باقی راه را به خیر بگذروند....
کمی میترسم و نگرانم
. کار من درسته یعنی؟!!! کاش الان ۱۰ سال دیگه بود و زندگیم افتاده بود روی یک روال مشخص...
یک ذره باز قاطیم من. لطفا نپرس ازم که منظورم چیه. حتی تو. آره خودتو میگم![]()