يعنی الان نه کسی ميتونه از اين اطاق خارج شه و نه داخل. چرا؟ چون چمدونم در حالی که درش هم بازه پشته دره. بقٔيه اتاق هم که پر از وسايله. وسايل هايی که از تو کمدها خاليشون کردم. اين همه يعنی اينکه به سلامتی عازمه سفرم و اسباب کشی هم دارم. بالاخره همه کارا درست شد و ايشالا هفته ديگه در چنين روزی در محضر خان داداش آپ مينمايم
. الان فقط مونده خريد چند تا چيز که مهم ترينش موبايل. 6 ماه تمام مقاومت کردم که نخرم اما انگار نميشه
و در دنيايه امروز داشتنه موبايل واقعاً ضروريه.
خلاصه که کمی تا قسمتی هیجان دارم. بالاخره 3 سال میگذرد. هر چند که اینترنت و اسکایپ کاری کردن که آدم حس میکنه که فاصله ای وجود ندارد اما بالاخره بازم فرق فوکوله. حالا همه این احساساتی بازی ها را ارائه دادم اما باید بگم که هفته پیش با همین خان داداش تلفنی جر و بحث کردیم. به گونه ای که وقتی مامان خانوم مطلع شدند گفتن حالا صبر کنید به هم برسید!
اما من معتقدم همین تو سر و کله زدنهاست که رابطه خواهر برادری را شیرین میکنه
.
در هر صورت همونطور که عرض شد مشغول اسباب کشی هم هستم. برای بار 3 در طی 6 ماه اخیر. این بار اما یک ذره وسایلم بیشتر شده و اصلا از این بابت شاد نیستم
. آدم تا جایی از آن خودش ندارد هر چی سبک بارتر بهتر.