تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
USA
سفری که این چند وقت اخیر همه اش مشغول برنامه ریزی برایش بودم در نهایت انجام شد و من الان در شهر ساحلی و قدیمی بوستون هستم. پرواز و کارهای گمرک همه اش به آسونی انجام شد و الان در خدمت برادر گرانقدر هستم. حسی که الان دارم یک ذره عجیبه. وقتی برادرمو دیدم دلم بیشتر از همه این اوقاتی که دور از خانواده بودم برای مامان و بابا و آبجی تنگید. آخه من و داداش هیچ وقت دوتایی با هم نبودیم. تصویر روزهایی که 5 تایی با هم بودیم، همه اش تو ذهنم میاد و یک حس بیقراری دارم. هیچ کس برای آدم خانواده نمیشه. به دوری عادت کرده بودم. نمی دونم دوباره دوری برایم آسون خواهد بود یا نه! وقتی بخوام برم ایران و برگردم چی؟؟؟ در هر حال زندگی همینه و باید شاد زیست.
مرسی داداشی که داداش من شدی و این همه من را این روزها گردوندی و دوستم داری.

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 4:52 توسط فرناز |

سفر

        يعنی الان نه کسی ميتونه از اين اطاق خارج شه و نه داخل. چرا؟ چون چمدونم در حالی که درش هم بازه پشته دره. بقٔيه اتاق هم که پر از وسايله. وسايل هايی که از تو کمدها خاليشون کردم. اين همه يعنی اينکه به سلامتی عازمه سفرم و اسباب کشی هم دارم. بالاخره همه کارا درست شد و ايشالا هفته ديگه در چنين روزی در محضر خان داداش آپ مينمايم. الان فقط مونده خريد چند تا چيز که مهم ترينش موبايل. 6 ماه تمام مقاومت کردم که نخرم اما انگار نميشه و در دنيايه امروز داشتنه موبايل واقعاً ضروريه.

        خلاصه که کمی تا قسمتی هیجان دارم. بالاخره 3 سال میگذرد. هر چند که اینترنت و اسکایپ کاری کردن که آدم حس میکنه که فاصله ای وجود ندارد اما بالاخره بازم فرق فوکوله. حالا همه این احساساتی بازی ها را ارائه دادم اما باید بگم که هفته پیش با همین خان داداش تلفنی جر و بحث کردیم. به گونه ای که وقتی مامان خانوم مطلع شدند گفتن حالا صبر کنید به هم برسید! اما من معتقدم همین تو سر و کله زدنهاست که رابطه خواهر برادری را شیرین میکنه.

       در هر صورت همونطور که عرض شد مشغول اسباب کشی هم هستم. برای بار 3 در طی 6 ماه اخیر. این بار اما یک ذره  وسایلم بیشتر شده و اصلا از این بابت شاد نیستم. آدم تا جایی از آن خودش ندارد هر چی سبک بارتر بهتر.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:33 توسط فرناز |

من در سفر
تشریف بردیم سفر و بهمان خوش گذشت همی.
دو نکته که در این سفر جالب بود به قرار زیر می باشد:
1. در بدو ورود به شهر مربوطه به جای اینکه مرقوم بفرمایند: به شهر شهید پرور ... خوش آمدید. نوشته بود: city of ..., the friendly city
2. از آنجا که بنده با حجاب اسلامی در اماکن تردد می نمایم، در دیار کفر نیز از تذکرات مسلمین جان بر کف رهایی ندارم. خانمی که هیچ نشانه ای از مسلمانی در ظاهر خود نداشت به بنده تذکر داده که چرا شلوار جین به پا دارم؟؟!! البته تصدیق فرمودند که خودشان هم کوتاهی کرده و روسری بر سر ندارند.

در ادامه تصویری شماتیک از شهر مربوطه ارائه شده است.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 2:58 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!