تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
برای خالی نبودن عریضه!
با یکی از دوستان حرف میزدم. طفلک تازگی عقد کرده. اما اصلا آب خوش از گلوش پایین نمیره. بس که خانومش به همه چی گیر میده. من خانومه را ندیدم. اما فکر میکنم که قضیه به خاطر اختلاف فرهنگی و ایناست. روزی که عقد کردن، کلی شاد بود و میگفت که خانومه من اله و بله! اما حواسش نبود که ازدواج یک بازیه که باید دو طرف توش برنده بشن، والا هر دو میبازن!
اینجا برف اومده. همیشه اولین برف زمستون را خیلی دوست دارم. اما بدیش اینه که هوای سرد اینجا باعث میشه یک بار که برف اومد، دیگه آب نشه و روی زمین بمونه. اینش بده چون برفها یخ میشن و من از یخ بدم میاد. هر چند اینجا مثل تهران بعد چند روز برفها سیاه نمیشن. بازم جای شکرش باقیه..
یک فیلم ترسناک دیدم به نام "غریبه". چرا این همه فیلمهای ترسناک شبیه همن؟ طرف توی خونه است و میان میکشنش! معمولا هم ماسک به چهره دارند! من یک فیلم ترسناک خفن با ایده نو میخوام. کسی سراغ داره؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 15:44 توسط فرناز |

شب و من و من
ممنون از همه دوستانی که توی پست قبل من را دلداری دادن. من دارم میرم ایران. یعنی اگر که خدا بخواد میخوام که برم. خانواده به فکر این هستن که یک برنامه ای ردیف کنند که من در اون مدت حوصله ام سر نرود. اما من تقویم را نگاه میکنم که ببینم توی اون مدت چه روزهایی تعطیله که دور هم جمع شیم. هر چند یک جمع ناتمام.. مود افسرده ندارم و نمیخوام باز گریه کنم. فقط میخوام بگم که ارزش خانواده الان برایم از همیشه بیشتر معلوم شده. اما چه کنم که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل..
جمع دوستانه اینجا یک ذره پا گرفته و توی این هفته دو برنامه دست جمعی داشتیم. خوبه. خوش میگذرد. اما من دیگه پیر شدم. اصلا حوصله داستانهای عشقی را ندارم. کاش میشد دور هم بود بدون توجه به جنسیت. یا لااقل کاش همه متاهل بودیم. نمیدونم...
پ.ن. تحمل همه جور آدمی را دارم الا آدم خود بزرگ بین. بابا تو خودت چی داری که این همه روی بقیه عیب میگذاری؟؟؟ بعدم نمی خواد هی برای خودت کلاس بگذاری. من که میدونم که .... عزیز!!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:4 توسط فرناز |

مهر مادر
همه درباره اول مهر توی وبلاگهاشون نوشتن. اما من با یک مقدار تاخیر حس نوشتن بهم دست داد. امروز داشتم به این فکر میکردم که من چه خاطراتی از مدرسه دارم که یادم اومد دوران دبستان و تا حد زیادی راهنمایی کسی که بیشترین تاثیر را توی تحصیل و همه چی مربوط به مدرسه من داشته مادرمه. مادر مهربونم که صبحها پا میشد و به زور به ما شیر داغ میداد. چیزی که اصلا دوست نداشتیم و همه اش قر میزدیم. اما چقدر پر فایده بود. سالهای اول میومده زنگ تفریحها دم در مدرسه و برای ما خوراکی میورده تا مطمئن باشه که نون تازه میخوریم و خوبیم. بعد میومده از بچه های سال بالایی جزوه و نمونه سوال میگرفته. شبها چقدر حواسش به درس و مشق ما بود. چقدر برای من کاردستی درست کرد. تا ما را نمیخوابوند امکان نداشت که بخوابه. یک بار که مریض بود و زودتر از ما خوابیده بود من چه حس تنهایی داشتم. از همه تفریحات خودش برای ما میزد. تابستونها هم که همه اش ما را کلاسهای مختلف میبرد. هیچ بدی ازش تو ذهنم نیست. من یا بهتر بگم ما حتی بابا، خیلی مدیونشیم. مامان به خاطر ماها سر کار هم نرفت. کاش این زن اینقدر به من خوبی نکرده بود. کاش مامان بدی داشتم. احساس عذاب وجدان دارم. من برایش چه کردم؟؟؟؟ به خدا دیگه اشک امانم نمیده....
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 4:25 توسط فرناز |

هیچی به هیچی
ماه رمضان دیگه زیاد چیزی ازش نمونده. اما اصلا امسال من نفهمیدم که چی به چی شد؟! احساس میکنم که دارم از خدا دور میشم. ایران هر چیش هم که خوب نباشه، اقلا کنار چندتا آدم مذهبی هستی و بودن اونا تو را هم تشویق میکنه. برعکس اینجا که همه ایرانیا میگن وای، روزه چیه!!
امروز استادم را دیدم و یک ذره شاکی بود و منم قیافه مظلوم گرفتم. دلش به حالم سوخت. کلا الان می دونم که چه کاری قرار که بشه. اما نمی دونم این کار خوبه یا نه!
امروز با یک دختر کانادایی صحبت کردم و قرار شده که عضو یک گروهی بشم.
امروز با یکی از دوستای خوبم تو ایران حرف زدم و خبرای خوبی از اون نظر داشت. ایشالا که کارشون جور بشه و بیان با هم خارج.
امروز با یک دختر ایرانی تازه وارد صحبت کردم.
امروز خرید رفتم.
کلا روز بدی نبود. اما الان که ساعت 7 شبه حس خوبی ندارم. نمی دونم چرا!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 5:40 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!