تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
آّهای دختر چوپان

عاشق آهنگهایی هستم که دوران نوجوانیم را برایم تداعی میکنند. یادمه که یکی از خواننده های مورد علاقه ام سیاوش شمس بود و هست. احساس میکنم که صدایش یک سوز خاصی دارد. البته اولین باری که قیافه اش را دیدم کلا ازش بدم اومد. اما بعدش سعی کردم که بین این دو تا تمایز قائل بشم. امشب فکر میکردم که چقدر دوست دارم که یک صدای دل انگیز توی خونه ام بپیچه. آخه این هفته که میاد دانشگاه ما تعطیله و هم خونه های من هم که هر دو بچه های همین استان هستند رفتند خونه هاشون. اینه که من تنهام و میخوام حداکثر استفاده را ببرم. یکی از کارهایی که با وجود داشتن هم خونه ای نمیشه انجام داد همین گوش دادن آهنگ با صدای بلنده. خلاصه که ما هم رفتیم سراغ سیاوش خان و آهنگ معروف  دختر چوپان. این آهنگ برای من عشق را معنا می کرد. آنجایی که میگه:" چه پاک و آشناست ساده نگاهت... چه بی ریاست نجابت سلامت" عشق پرمعنایی برای من به نظر میومد. عشقی که از سر پاکی و خلوصه و چه کم در این زمانه یافت میشه.. وای که در احساسات نوجوانیم غرق شدم

آّهای دختر چوپان، آّهای دختر چوپان... دل دیوانه را کشوندی تو دشت و بیابون... از این سو به اون سو..

پ.ن. این سایت 2mahal.com عجب سایت خوبیه. دست بروبکس برپادارنده اش درد نکنه که امشب حسابی دل ما را شاد کردند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:59 توسط فرناز |

خوبیم

با برادرم صحبت میکردم، میگفت چرا این طوری شده؟؟ همه اطرافیانم افسردگی گرفتن. منظورش ما دانشجویان خارج از کشور بود. البته من مطمئنش کردم که من افسرده نیستم و فقط گاهی اوقات بی دلیل یا با دلیل قاط میزنم. اما تاسف خوردم برای حرفی که راجع به دوستاش زد (البته درباره علت ناراحتیشون نگفت). با این همه امید و آرزو بیای اینور آب و بعد روحیه ات را از دست بدی؟ امیدوارم که من بتونم از این مرحله سخت عبور کنم. تنهایی توی کشور خودت هم که باشی سخته، چه برسه به تنهایی توی غربت. اما فکر میکنم که همینهاست که آدم را میسازه. تا کی میشه نشست وردل مامان و بابا. یا حداکثر ازدواج کرد و رفت دو تا خیابون بالاتر زندگی کرد؟ پس کی میخوای مستقل بشی؟ کی میخوای خودت برای خودت تصمیم بگیری و پای تصمیمت هم وایسی؟ من به کسانی که که این طور زندگی میکنن احترام میگذارم، اما به نظرم دارند فرصت زندگی را از خودشون میگیرن. یک سال گذشته برایم سال سختی بود. مریض شدم. کسی نبود به دادم برسه. با اتوبوس رفتم بیمارستان. اونجا توی پذیرش بهم گفتند که اگر که کار ضروری بود به کی خبر بدیم؟ تلفن دوستم را دادم، در حالی که معمولا در دسترس نیست. یک آن دیدم که من اینجا هیچ کس را ندارم که نگرانم بشه. احساس تنهایی و بی کسی بدجور اذیتم کرد. و خیلی مسائل دیگه که دوست ندارم اینجا بگم و ننه من غریبم در بیارم. از اون طرف با مواردی توی رفتار آدمها مواجه شدم که دیدم را کلا عوض کرد. منی که همه آدمها را تقریبا دوست داشتم ( یا لااقل باهاشون دشمنی نداشتم و ندارم)  دیدم که آدمها میتونن از من بدشون بیاد یا پشت سرم برایم بزنن. حالا چراشو خدا عالمه. من که آزارم به اونها نرسیده بود. در هر حال فهمیدم نباید این همه ساده اندیش باشم. باید مواظب آدمهای دور و برم و حرفهایی که بهشون میزنم باشم. خلاصه چیزهایی یاد گرفتم که فکر کنم ارزش تنها زندگی کردن من را داشت. خدا را شکر میکنم که سال دوم دوریم از وطن و خانواده برایم سهل تر شده...

از همه دوستانی که برای پست قبل نظر دادن ممنونم. کلی خوشحال شدم از داشتن این همه دوست و پیدا کردن دوستای قدیمیم شیما و فاطمه و آقاشون..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 2:55 توسط فرناز |

no idea
نمیدونم چمه!! اصلا انگار نه تنها با همه، حتی با خودم هم سر لج دارم. باور کن حال و حوصله هیچی را ندارم. فقط دلم میخواد تنهای تنها برم پیاده روی. اما این هوای کوفتی مگر میگذاره؟؟ فکر میکنم که اگر که تهران بودم اقلا می رفتم پارکی چیزی. هر چند که تا به اونجا برسم باید کلی ترافیک و هوای آلوده را تحمل می کردم و توی پارک هم متلک های اراذل و اوباش را که یک دختر تنها بهترین سوژه برای متلک پرونیشونه! پس اونم فایده ای ندارد. ای خدا، پس من باید چه کنم؟؟!! حتی تحمل کسایی را که دوستم دارند را هم ندارم و چقدر هم که عذابشون میدم! فکر کنم دچار سادیسم و مازوخیسم و هر چی ایسم دیگه شدم. فقط امیدوارم که موقتی باشد...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:50 توسط فرناز |

سلامی دوباره!
سلام دوستای خوبم که توی این مدت جویای حال من بودید. راست قضیه اینکه من یک ماهی ایران بودم و بعد و قبلش هم حسابی سرم شلوغ بود. البته میدونم که این دلیل نمیشه که حتی یک بارم اینجا نیام. ایشالا که من را ببخشید.

اما ایران حسابی خوش گذشت. کلی مراسم های مختلف بود از نامزدی تا ختم و عزاداری و رفتن دیدن نی نی و زیارت و سیاحت و بخور بخور. خلاصه بگم که توی این مدت تپل بودم، تپل ترم شدم. حالا حسابی رفتم ،جونه خودم، توی کار رژیم.

اینجا هم که هوا حسابی سرد شده. چیزی در حدود ۵۰- و خلاصه این آخر هفته ای بنده نشستم توی خونه. یک شمع کوچولو روشن کردم روی میز در کنار دسته گل زیبا و صد البته لپ تاپ دوست داشتنیم که اخیرا دوستی زحمت نوسازیش را برایم کشیده، دارم وبلاگ می نویسم. از سفر که برگشتم دکور اتاقم را عوض کردم و میز را گذاشتم رو به پنجره. این طوری میتونم همزمان با کار برفهای بیرون را هم ببینم و لذت ببرم

اینجا کلی چیزهای گوگولی برای ولنتاین آوردن و منم که خوب ذوق زدم و پیشاپیش خودم را از خجالت درآوردم. الان اتاقم قلب بارونه!! خوب چیه مگه! وایسم تا روز ولنتاین، بعدا که هیییچ کادویی دریافت نکردم زانوی غم بغل کنم. چییییییی، نه داداش. ما برای روحیه خودمون بیشتر از اینا ارزش قائلیم

ختم کلام اینکه کلا از لحاظ روحی خوبم، اما جسمی را چه عرض کنم!!

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:1 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!