تبليغاتX
یادداشتهای دختری که دوست داشت کوچک بماند
رفتن و آمدن
سال ۸۷ هم رفتنی شد. اونم در حالی که من همین ۱ ساعت پیش فهمیدم که لحظه تحویل سال به وقت ما کی هستش. ۵ صبح فردا. در حالی که من هیچ کاری نکرده بودم. توی این یک ساعت به تکاپو افتادم که اتاق تکونی اساسی انجام بدم. این اولین سالیه که یک کمی بیش از ۱ ماه دیگه بیشتر توی این اتاق نخواهم بود اما با این حال دارم با ذوق تمیز کاری را انجام میدهم. و عجیب اینه که یکهو حس سال نو بهم دست داد!! برای این که این حس را تقویت کنم، سریع در کار چیدن سفره ۷سین شدم و الان تقریبا کارش را تموم کردم. فقط خوب همچینا کامل نیست. یکی از چیزهای اصلی که کم دارم سبزه ست. میشه به جاش سبزی گذاشت؟؟ فرقش توی یک حرف هستش ها! حالا میخوام برم و دو شاخه گل خوشگل هم برای خودم بخرم تا سال را کاملا رمانتیک شروع کنم

سال جدید باید سال پرماجرایی باشه. فعلا که نشونه هایی چند از خودش نشون داده تا ببینیم بعدا چه خواهد شد. امیدوارم همه دوستای خوبم توی این سال به آرزوهای قشنگشون برسند.

عید شما مباااااااااااااااااااااارک    دم شما ۳ چارک

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:50 توسط فرناز |

از همه جا
کماکان با این دو دختر کانادایی دست و پنجه نرم میکنم!! اما تصمیم بر آن شده که از آخر این ماه دنبال خونه باشم. امیدوارم ملت تابستون را همگی برن خونه هاشون و شهر خالی بشه و من خونه ارزون گیرم بیاد. قرار شد که تابستون را امتحانی از خوابگاه برم بیرون تا ببینم اوضاع چه طوریاست. و اگر خوب بود دیگه همونجا بمونم.
اینجا در قطب هم بالاخره عید اومد. همه مردم امروز اومده بودند از خونه هاشون بیرون و رفتن زمستون را نظاره میکردند. طفلی زمستان. هیچ کس دوستش ندارد.. منم کلی راه رفتم و کمی دویدم و تاب بازی کردم و بستنی خوردم. هر چند بعد از خوردن بستنی کلی احساس عذاب وجدان کردم. آخه من توی رژیمم مثلا! هم رژیم و هم ورزش. در ضمن برای اونهایی که ورزش نمیکنند باید بگم که نعمت بزرگی را از دست دارند میدند. واقعا احساسی را که آدم بعد از ورزش و یک دوش آب گرم دارد خیلی خوبه. خلاصه که دارم لاغر میشم اساسی..
این روزها آدم بیشتر از هر زمانی دوری خانواده اش را احساس میکند. امیدوارم که به همه عزیزانی که امسال عید را پیش خانواده هاشون هستند حسابی خوش بگذرد و برای ما دور افتادگان! هم دعا کنید که سال دیگه در آغوش خانواده مون سال را نو کنیم.
برای دلخوشی خودم: من سال نوی میلادی را خونه بودم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 4:35 توسط فرناز |

نمیشه اینطوری!

قضیه کجا زندگی کردن چند وقته که رفته روی اعصابم ناجور. به قول یک خانوم ایرانی اینجا باید زودتر به فکر یک همخونه دائم باشم که همه کارها را بکند و کرایه را هم خودش بده فکر بد نکنیدها منظورش ازدواج بود.. در هر حال اینجا که ایرانی کمه پیدا کردن کسی که تیپش به تو بخورد طبعا سخت تر هم هست خوب. منم تصمیم گرفتم که دور ایرانی ها را خط بکشم. و علاوه بر اون بنا به درخواست مامان و بابا من از وقتی که اومده ام توی خوابگاه زندگی کرده ام. اوایل اتاق تنها داشتم. مشکلش این بود که آشپزخونه نداشت. و خوب از غذاهای دانشگاه هم که نمی شد خورد. حالا اومدم توی خوابگاه های آپارتمانی و با دو تا دختر کانادایی همخونه شدم. ترم پیش اوضاع خوب بود و راضی بودم اما این ترم نه تازه به نظرم اینها خوبهاشون هستند. از اتاقهای دیگه که صدای آهنگ و پارتی میاد خیلی وقتها. این دو تا دوست پسرهاشون را میارن و خوب اعصاب بنده را داغون کردند. میخوام برم از خوابگاه بیرون. اما مامی اینا راضی نیستند. باید راضیشون کنم. اینجا دارم اندازه یک آپارتمان یک خوابه بیرون پول میدم، اما باید دو نفر دیگه را هم تحمل کنم برم و تنها و آسوده برای خودم زندگی کنم. میدونم که اونم سختی خودش را دارد اما فکر کنم به مزایاش بیارزد. حالا فعلا که تا ۲ ماه باید اینجا باشم. اما خدایی امشب بدجوری شاکی کردن منو. ساعت ۳:۱۵ و من دارم به این فکر میکنم که کجا زندگی کنم؟! به حرف مامانم اینها گوش بدم یا خودم با توجه به این که دارم شرایط را از نزدیک میبینم تصمیم بگیرم؟!..

بعدا نوشت. جالبه، دوستان جدیدی برای این پست نظر دادن. اما نمیدونم من چرا فکر میکنم که این دوستان افرادی هستند که من را می شناسند و با نام مستعار نظر میدهند. خواهشا اگر اینطوره ترسو نباشید و خودتان را معرفی کنید!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:48 توسط فرناز |

آشپزباشی
وقتی هیچ چیز جدیدی اینجا اتفاق نمی افتد من بیام اینجا و چی بگم آخه؟؟ در مورد این بگم که اولین خورشت بادمجون زندگیم را پختم و بسی لذیذ و چرب و چیل شد. یا از این که پبتزا درست کردم و به جای زیر نون رویش کاملا برشته شد و زیرش نپخت! بنویسم. یا اینکه بنده در پختن برانچ* مهارتی عجیب دارم! هر چند حالا که می اندیشم میبینم که اینها هم مسائل مهمی در زندگی هستند و آشپزی بخواهیم یا نخواهیم بخش لاینفکی از زندگی یک آدم بزرگسال محسوب میشود. مثلا بنده که الان و در آخر هفته توی دفتر نشسته ام و دارم مقاله می خوانم شام ندارم که بخورم. به نظر شما این مهم نیست؟

*اینجا در روزهای تعطیل به جای صبحانه و نهار فقط یک وعده می خورند و به اون میگویند brunch که در واقع ترکیبی از breakfast , lunch هستش. آخه بس که طفلی ها زود از خواب بیدار میشوند!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:13 توسط فرناز |

 
Blogroll Me!