سال جدید باید سال پرماجرایی باشه. فعلا که نشونه هایی چند از خودش نشون داده تا ببینیم بعدا چه خواهد شد. امیدوارم همه دوستای خوبم توی این سال به آرزوهای قشنگشون برسند.
عید شما مباااااااااااااااااااااارک دم شما ۳ چارک![]()
قضیه کجا زندگی کردن چند وقته که رفته روی اعصابم ناجور
. به قول یک خانوم ایرانی اینجا باید زودتر به فکر یک همخونه دائم باشم که همه کارها را بکند و کرایه را هم خودش بده
فکر بد نکنیدها منظورش ازدواج بود.. در هر حال اینجا که ایرانی کمه پیدا کردن کسی که تیپش به تو بخورد طبعا سخت تر هم هست خوب. منم تصمیم گرفتم که دور ایرانی ها را خط بکشم. و علاوه بر اون بنا به درخواست مامان و بابا من از وقتی که اومده ام توی خوابگاه زندگی کرده ام. اوایل اتاق تنها داشتم. مشکلش این بود که آشپزخونه نداشت
. و خوب از غذاهای دانشگاه هم که نمی شد خورد. حالا اومدم توی خوابگاه های آپارتمانی و با دو تا دختر کانادایی همخونه شدم. ترم پیش اوضاع خوب بود و راضی بودم اما این ترم نه
تازه به نظرم اینها خوبهاشون هستند. از اتاقهای دیگه که صدای آهنگ و پارتی میاد خیلی وقتها. این دو تا دوست پسرهاشون را میارن و خوب اعصاب بنده را داغون کردند. میخوام برم از خوابگاه بیرون. اما مامی اینا راضی نیستند. باید راضیشون کنم. اینجا دارم اندازه یک آپارتمان یک خوابه بیرون پول میدم، اما باید دو نفر دیگه را هم تحمل کنم
برم و تنها و آسوده برای خودم زندگی کنم. میدونم که اونم سختی خودش را دارد اما فکر کنم به مزایاش بیارزد. حالا فعلا که تا ۲ ماه باید اینجا باشم. اما خدایی امشب بدجوری شاکی کردن منو. ساعت ۳:۱۵ و من دارم به این فکر میکنم که کجا زندگی کنم؟! به حرف مامانم اینها گوش بدم یا خودم با توجه به این که دارم شرایط را از نزدیک میبینم تصمیم بگیرم؟!
..
بعدا نوشت. جالبه، دوستان جدیدی برای این پست نظر دادن. اما نمیدونم من چرا فکر میکنم که این دوستان افرادی هستند که من را می شناسند و با نام مستعار نظر میدهند. خواهشا اگر اینطوره ترسو نباشید و خودتان را معرفی کنید!
*اینجا در روزهای تعطیل به جای صبحانه و نهار فقط یک وعده می خورند و به اون میگویند brunch که در واقع ترکیبی از breakfast , lunch هستش. آخه بس که طفلی ها زود از خواب بیدار میشوند!