این مطلب را از وبلاگ امشاسپندان برداشتم(در راستای کپی کردن مطلب از وبلاگ دیگران). وقتی داشتم می خوندمش اشک از چشمام جاری شد
.آخه دیگه هیچ پدربزرگ و مادربزرگی برای من و خواهر و برادرم نمونده که بتونیم دستش را بگیریم و کمکش کنیم.اما دعا می کنم که خدا پدر و مادرمان را حفظ کنه و ما را ببخشه که در حقشون کوتاهی می کنیم
. قلب پدر منم سازش چندان کوک نیست
. پدر منم کسی است که آزار دیده ولی آزار نداده و تا تونسته به دیگران کمک کرده
. برای همین بی مناسبت ندیدم که این مطلب را اینجا بگذارم.(تازه اسم منم مثل امشاسپندان عزیز فرنازه)
کمکش کردم که روی تخت بنشیند و ژاکت دیگری را تنش کردم... با احتیاط و آرام آرام آستین را روی دست گچ گرفته اش کشیدم و بالا بردم، دکمه های ژاکت را بستم و داشتم ملحفه را مرتب می کردم تا دوباره روی او بکشم که گفت: عجب روزگاریه... یک زمانی من تو را بغل می کردم و لباس تنت می کردم، حالا تو لباسم را تنم می کنی... بغض کردم، و خود را به مرتب کردن ملحفه مشغول کردم. گفت: یادته بچه بودی می بردمت حمام؟ ... خوب یادم هست. حمام خانه پدربزرگ و مادربزرگ لااقل پنج برابر استاندارد حمام های امروزی بود، مامان بزرگ یک چهارپایه می گذاشت و رویش می نشست و من را بغل می کرد ... مثل اکثر زنان هم نسلش لیف و صابون را قرتی بازی می دید و عقیده داشت تا تن را کیسه نکشی تمیز نمی شوی... سفیداب را روی کیسه می مالید، کیسه را روی تنم می کشید و می گفت الان کرم ها میاند بیرون و می میرند...بعد من جیغی از سر هراس و هیجان می کشیدم که کرم ها کجایند؟ کرم ها را نشونم بده...
از میان بابا بزرگ ها و مامان بزرگ ها تنها او برای من و برادرم زنده مانده است، یکی از زیباترین زنهای عالم بوده و هنوز هم هست...هنوز رد پای زیبایی بی نقصش را لابلای چین و چروک های صورتش می شود دید، هربار می بینمش پیر تر، ضعیف تر و شکسته تر شده است...حالا در کنار همه مریضی هایش، دستش نیز شکسته است و مهمان خانه ما است. می روم بالای سرش می ایستم و در لابلای چین و چروک ها و بنیه ضعیف و ناتوان او ردپای همان زن زیبایی را می بینم که بهترین قورمه سبزی و کتلت دنیا را می پخت و خانه اش همیشه پر مهمان بود... زن زیبای مهربانی که همه همسایه های محلشان بس که او زیبا بود به او « ماه خانم» می گفتند و می گویند... دستم را پیش می برم و آرام چین و چروک های مهربان صورتش را نوازش می کنم.
قلب پدرم نیز این روزها باز ساز ناکوک می زند، و این فشار خون لعنتی که از اسمش هم دیگر بیزارم. دیروز تصویر یکی از روزهای ده سالگی مدام جلو چشمم بود... معلم خشک مغز و عنق چهارم دبستان ما را جریمه کرده بود، به جرم خندیدن در کلاس تا از روی یکی از درس های کتاب فارسی پنجاه بار بنویسیم و فردای آن روز تحویل دهیم. ساعت هشت شب گریه کنان عزا گرفته بودم که چطور پنجاه بار از روی درس کذایی بنویسم... تازه رسیده بودی خانه، دستم را گرفتی و گفتی باهم می نویسیم و تا نزدیکی های صبح پشت میز آشپزخانه نشستیم و نوشتیم و نوشتیم ... و برایم خیار پوست کندی و پرتقال... فردا با من به مدرسه آمدی و نمی دانم چه به آن معلم خشک مغز گفتی که برای اولین بار لحنش مهربان شد و انگار پشیمان شده بود از جریمه احمقانه اش...
کی پیر شدی؟ یک روز در آیینه نگاهم به تو افتاد که موهایت سفید شده اند و چین و چروک روی مهربانی صورتت نشسته است ... روزی دیگر دستت را روی قلبت گذاشتی، آه کشیدی و افتادی روی کاناپه هال و من معنای زانوان لرزان را تازه فهمیدم... و از آن روز بارها زانوان من لرزید. این روزها خوابت که می برد بالای سرت می ایستم، به نفس های خسته ات گوش می دهم، با سر انگشت صورتت را لمس می کنم و خم می شوم و دست هایت را که در هم قفل کرده ای می بوسم...و دلم می گیرد برای همه غم هایی که به زبان نیاوردی، همه دردهایی که در خودت ریختی، سکوت هایی که کردی و رنج هایت که جایی در دل مدفون کرده ای... و فکر می کنم اگر روزی کتابی نوشتم تقدیمش می کنم به سکوت ها و خاموشی های مردی که بسیار آزار دید و آزار نداد.